تبليغاتX
گنجینه

گنجینه

مي نويسم تا بدوني, تو رو ميخوام عزيزم مي نويسم تا بفهمي, تو رو دوست دارم عزيزم

مرغ باغ ملکوتم


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم

یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی

والله این قالب مردار بهم درشکنم

                                                                           "مولوی"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:15 توسط گنجینه |

 

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک...

 

 عجیب اینست که تو به این بزرگی، من به این کوچکی را

 

هیچگاه فراموش نمی کنی، اما من به این کوچکی،

 

تو به این بزرگی را گاهی فراموش می کنم...!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:27 توسط گنجینه |

دلم برای...

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

  

 

                      حميد مصدق                    

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:21 توسط گنجینه |

شبانه ......


دوست اش مي دارم
چرا كه مي شناسم اش
به دوستي و يگانه گي .

شهر
همه بيگانه نگي و عداوت است .
.
هنگامي كه دستان مهربان اش را به دست مي گيرم
تنها يي غم انگيزش را در مي يابم .

اندوهش
غروبي دل گير است
در غربت و تنهايي.
هم چنان كه شادي اش
طلوع همه افتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره اي
كه صبح گاهان
به هواي پاك گشوده مي شود
و طراوت شمعدا ني ها
در پاشويه حوض .

چشمه يي
پروانه يي و گلي كوچك
از شادي
سرشارش مي كند
و ياسي معصومانه
از اندوهي
گران بارش :
اين كه بامداد او ديري ست
تا شعري نسروده است .

چندان كه بگويم
((امشب شعري خواهم نوشت ))
با لباني متبسم به خوابي ارام فرو مي رود
چنان چون سنگي
كه به درياچه يي
و بودا
كه به نيروانا

و در اين هنگام
دختركي خردسال را ماند
كه عروسك محبوب اش را
تنگ در اغوش گرفته باشد .

اگر بگويم كه سعادت
حادثه يي ست بر اساس اشتباهي
اندوه
سراپاي اش را در بر مي گيرد
چنان چون درياچه يي
كه سنگي را
و نيروانا
كه بودا را
چرا كه سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقي
كه به جزتفاهمي اشكار نيست .

نخست
دير زماني در او نگريستم
چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم
در پيرامون من
همه چيزي
به هيات او در امده بود .

ان گاه دانستم كه مرا ديگر
از او
گريز نيست .


احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:54 توسط گنجینه |

فریدون مشیری ...كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم   

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت  

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم  

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:52 توسط گنجینه |

یادگار دوست


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
مولانا 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:12 توسط گنجینه |

گلچین اشعار مولانا

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من               سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو          وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم                   چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم                       ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا             در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم         ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو          ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی    پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها              ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست          اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من                          بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا              بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من              ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

مولانا 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 8:56 توسط گنجینه |

دارم دق می کنم........


 
دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم


دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم


دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام


دلم داره واسه تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم


تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده


بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم


به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

دارم دق می کنم ، تحمل ندارم
دیگه خسته شدم ، دارم کم میارم


دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بی قرارم


دیگه اشکی برام نمونده که بخوام
برات گریه کنم ، فدای تو چشام


دلم داره واسه تو پرپر می زنه
تو رفتی و هنوز خیالت با منه

بدون تو کجا برم ، کنار کی بشینم
تو چشمای کی خیره شم ، خودم رو توش ببینم


تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده
به کی بگم یکم نازم کنه که بم نخنده


بدونه تو با کی حرف بزنم ، دردت به جونم
تو این دنیا به عشق کی ، به شوق کی بمونم


به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم
تو که نیستی همش آرزو می کنم بمیرم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 8:50 توسط گنجینه |

من عشق...

من عشق را در تو تو را در دل دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو


ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:0 توسط گنجینه |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:7 توسط گنجینه |

چقدر همه چیز....

چقدر همه چيز پيچيده است...

 مشغله...يك كلاف در هم...

همه حرف مي زنند...هميشه همين طور بوده...

اگر به يك جايگاه مطمئن تكيه نداشته باشي...تحملش ميشود طاقت فرسا

چقدر مهمه مهم باشي...نه براي هركسي...نه بخاطر هر چيزي...

تكيه گاه يعني تو مهمي...انقدر كه كسي روح تو را دربر ميگيرد...همه ي پيچيدگي هاي زندگي ات را با خودش مي آميزد. و تو آرام مي شوي

يعني وقتي غمگيني .. وقتي حوصله نداري .. وقتي شادي.. وقتي سر حالي...

تو را مي فهمد و تو مي تواني بفهمي كه فهميده است...به حداقل ها اكتفا نمي كند... واكنش...دو كلمه حرف حساب!

اين مهم بودن را مي خواهم

براي خودم

...براي اينكه اگر روزي كسي بمن اهميت داد از تعجب ذوق زده نشوم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 11:59 توسط گنجینه |

عاقبت من وتو


عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو

خوب و بد ميگذرد واي به حال من و تو

قرعه امروز به نام من و فردا دگري
ميخورد تير اجل بر پر و بال من و تو
مال دنيا نشود سد ره مرگ كسي

گيرم كه كل جهان باشد از آن من و تو.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 11:17 توسط گنجینه |

تو ویترین زندگی...


تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی . .   مهم نیست که چند بهار زندگی میکنیم ، مهم اینه که بهاری زندگی کنیم . . .   همان غاری که از وارد شدن به آن واهمه دارید ، میتواند سرچشمه آن گنجی باشد که دنبالش می گشتید . . .  (ادیسون   انسان موفق کسی است که در تاریکی دنبال شمع بگردد نه اینکه منتظر بشیند تا صبح شود . . .   گوارا ترین زندگی را کسی دارد که به آنچه دارد و به آنچه خداوند به او داده خرسند باشد . . .

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 7:56 توسط گنجینه |

عشق...

 

عشق...

بر اساس افسانه ها روزي فردي جوان هنگام عبور از بيابان، به چشمه آب زلالي رسيد. آب به قدري گوارا بود كه مرد سطل چرمي اش را پر از آب كرد تا بتواند مقداري از آن را براي استادش كه پير قبيله بود ببرد.

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش ، آب را به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد مقدار زيادي از آب را لاجرعه كشيد و لبخند گرمي نثار مرد جوان كرد و از بابت آن آب زلال بسيار قدرداني كرد. مرد جوان با دلي لبريز از شادي به روستاي خود بازگشت.

اندكي بعد استاد به يكي ديگر از شاگردانش اجازه داد از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بيرون پاشيد و گفت:

"آب بسيار بد مزه است".

ظاهراً آب به علت ماندن در سطل چرمي ، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسيد:

آب گنديده بود چطور وانمود كرديد كه گوارا است!

استاد در جواب گفت: تو آب را چشيدي و من خود هديه را چشيدم. اين آب فقط حامل مهرباني سرشار از عشق بود و هيچ چيز نمي تواند گواراتر از اين باشد

یکی را دوست می دارم ولی افسوس

او هرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 8:11 توسط گنجینه |

زرد است که لبريز حقيقت شده است، تلخ است که با درد موافق
 
 شده است ، عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ، پائيز بهاريست که
 
عاشق  شده است..
 



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 18:45 توسط گنجینه |

من به جز تو....


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:9 توسط گنجینه |

صدف...


صدفي به همسايه اش كه يك صدف بود گفت:

" درونم درد جانكاهي را احساس ميكنم دردي كه سخت مرا به عذاب آورده است."

صدف همسايه اش با لحني تكبرآميز گفت:

" خدا را شكر كه من هيچ دردي در درون ندارم و بسيار سرحالم"

يك خرچنگ دريايي كه از نزديك آن دو مي گذشت و صحبت دو صدف را مي شنيد نزديك آمد و به صدفي كه احساس شادماني و سلامتي داشت ، گفت:

" آري! تو سالم و سرحالي و هيچ دردي نداري ولي بدان اين دردي كه همسايه ات مي كشد ، به خاطر مرواريد درشت و درخشان و زيبايي است كه در درون خود مي پروراند!"

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 9:10 توسط گنجینه |

قایقی خواهم ساخت ...

 قایقی باید ساخت

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

سهراب سپهری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 8:59 توسط گنجینه |

دلم که مهمون نميخواست........

 
دلم که مهمون نميخواست کي گفت که مهمونم بشي؟
کي گفت بياي تو قلبم و مهمون ن...ه بشي؟

کي گفت منو صدا کني با اون چشات نگاه کني

قلبم و از جا بکني بعدش اونو رها کني
خاطره حیدری زاده

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:52 توسط گنجینه |

تا حالا شده یکی.......

تا حالا شده یکی رو اونقدر دوست داشته باشی که از جونتم باارزش تر باشه؟


تا حالا شده شبا تا صبح خوابت نبره و فقط به اون فکر کنی؟


تا حالا شده وقتی که از خواب پا میشی از شوق دیدن خوابش ، ببینی بالشتت خیس شده؟

شده دلت براش یه ذره شده باشه ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 14:41 توسط گنجینه |

تنها نیستم.....خدایی دارم.......


تنها نیستم....خدایی دارم....


خدایا باهاتم تا آخرش...

 

خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار رو قلبت

 

اون وقت خدا رو حس کردی که داره صدات می زنه

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 11:21 توسط گنجینه |

آسمان ديده ي تو.....

امشب از اسمان ديده ي تو

 

روي شعرم ستاره مي بارد

 

در سکوت سپيد کاغذها

 

پنجه هايم جرقه مي کارد

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:39 توسط گنجینه |

با خاطراتت.....

 رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟

رفتی اما خیلی زود رفتی. بدون خداحافظی، بدون یک کلام حرف ناگفته.

می دانستم می روی اما نه به این زودی.

خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش.

خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.

خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.

تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 10:36 توسط گنجینه |